- 723
- 2016/05/13 - 11:41
- 2,290 views
- 3
قسمت دوم از مجموعه داستانهای روزگار شریف با عنوان استخر ارجمندی توسط یکی از اهالی برای انتشار ارسال شده که در ادامه آمده است. (روزگار شریف) قسمت دوم:استخر ارجمندی “ننه، ننه بلند شو برو توی بادگیر بخواب ،میخوام تشکها رو جمع کنم” این صدای بی بی بود که مطابق معمول مرا از خواب شیرین صبحگاهی بیدار می کرد،من که تمایلی به بیدار شدن نداشتم همانند کشتی گیرها فن فتیله پیچ را با لحاف اجرا کردم اما بالاخره[…]
قسمت دوم از مجموعه داستانهای روزگار شریف با عنوان استخر ارجمندی توسط یکی از اهالی برای انتشار ارسال شده که در ادامه آمده است.
(روزگار شریف) قسمت دوم:استخر ارجمندی
“ننه، ننه بلند شو برو توی بادگیر بخواب ،میخوام تشکها رو جمع کنم” این صدای بی بی بود که مطابق معمول مرا از خواب شیرین صبحگاهی بیدار می کرد،من که تمایلی به بیدار شدن نداشتم همانند کشتی گیرها فن فتیله پیچ را با لحاف اجرا کردم اما بالاخره مثل همیشه بلند شدم . اما پلکهام بهم چسبیده بود و چشمهایم را نمی توانستم باز کنم. یکی از مشخصات آب و هوایی مناطق کویری ،تفاوت زیاد بین دمای روز و شب است روزها بسیار گرم و شبها نیز سرد می شود اغلب افراد کم و سن سالی که شبها توی حیاط می خوابیدند دچار قی چشم(ترشحات زرد رنگ در گوشه داخلی چشم) می شدند.بی بی یک نعلبکی پر از چایی آورد و پلکهایم را با چایی خیس کردو مواد چسبنده ی زرد رنگ رااز روی پلکهام پاک نمود.
روی لبه ایوان نشسته بودم که چشمم به جمال آقا زاده ی کبوتر پران روشن شد .مانند غورباغه از اینطرف به آنطرف می پرید ،باکمال پرروئی پشت بام تمام خانه ها را به لرزه می انداخت و از نگاه کردن به حیاط مردم نیز ابائی نداشت،۴سالی بزرگتراز من بود اما از نظر جثه هم اندازه بودیم با توجه به سابقه ی نا خوشایندی که از او داشتم بی درنگ بسوی نردبان چوبی کنار حیاط رفتم ناگهان بی بی فریاد کشید “مادر با اون درگیر نشی اون بچه ی فلانی آقای دهه،نفرینت میکنم اگه آشوب به پا کنی ،می خواهیم توی ده زندگی کنیم دفعه ی قبل با عذرخواهی من خانواده ی آقا ،گذشت کردند و قائله تمام شد.منظور بی بی از دفعه ی قبل،حدود یک هفته قبل از آن بود، من و چند تا از دوستان فامیل روبروی استخر انتهای کوچه عظیم، زیر سایه درختان وداخل جوی آب” اشتر گلویی “ساخته بودیم و مشغول بازی بودیم که آقا زاده ی کبوتر پران از راه رسید و بدون مقدمه با لگدی” اشتر گلو” را خراب کرد و به پسر خاله ام بد و بیراه گفت من با آقا زاده درگیر شدم و حسابی از خجالتش در آمدم. اشتر گلو ماکت یک آسیاب بود که با ماسه های نرم داخل جوی آب به شیوه ی ماهرانه ای ساخته می شد .
بگذریم فریاد های بی بی مانعم شد و من از فیض گوشمالی دادن و ادب کردن آقا زاده محروم شدم.
در آن زمان چند خانواده ای در بیلند زندگی می کردند که به آقایان ده معروف بودند برخی از آنهادر برخورد با مردم معتدل بودند و جانب اعتدال را رعایت میکردند اما برخی دیگر مردم ده را رعیت پنداشته و ظلمها می کردند
تقریبا در بسیاری ازروستاهای ایران رابطه ارباب و رعیتی حاکم بود ارباب کسی بود که از طریق ارتباط با عوامل حکومت ،بدوراز ترس و واهمه برروستا حکمرانی میکرد واز هیچ ظلمی فرو گذار نبود.
بی بی به سمت تخت شیراز رفت دهانه مشک را باز و پیاله ای را از شیراز ( ماست چکیده) پر کرد .نان تافتون و ماست چکیده شد صبحانه آنروزمن،هنوز خوردن صبحانه تمام نشده بود که دوستان هم سن وسالم که اکثر انها از فامیل و وابستگان بودند وارد حیاط خانه شدند و این علامت خوبی برای بی بی نبود . بی بی گفت:”علی،ننه فراموش نکردی که دیروز از افتاب زدگی پشتت وسوزش آن ناله میزدی و کمرتو با روغن وازلین چرب کردم تا کمی اروم گرفتی باز می خوای با دوستات بری استخر ،من که نمی دونم جواب مادرتو چی بدم”
بی بی را با زحمت زیاد راضی کردم و با دوستانم به سمت استخر ارجمندی براه افتادیم پس از عبور از کوچه عظیم به حوض موسوم به حوض ملا عابدی رسیدیم همگی دستی به آب زدیم و سر وصورت خود را شستیم طبق معمول پیرمردی روی سکوی حوض خوابیده بود بدوراز هیاهوی روستا تشکی پهن کرده بود و ارام ارمیده بود و اغلب
رزوها که از آنجا عبور می کردیم اورا می دیدیم.
در مسیر استخر در حاشیه جویهای آب درختهای توت و عناب سر به فلک کشید ه بودند درختانی که اغلب آنها وقف رهگذران شده تا از میوه وسایه ی آنها استفاده کنند. بالاخره تپه های ماسه وریگ اطراف استخر از دورنمایان شد.از بچه هایی که از استخر بر می گشتند مطابق معمول سطح آب استخررا پرسیدیم اگر می گفتند استخر تا “هره”
(نشیمن گاه استخر)آب دارد هیجان زده و اگر می گفتند تا پازینه آب دارد دمق شده ،ناراحت می شدیم.
خوشبختانه با اعلام آنها به هیجان آمدیم و همانند گله ی گوسفند تشنه ای که با دیدن آب رم می کند شتابان خود را به استخر رساندیم غو غایی بر پا بود. عده ای روی ریگهای اطرف استخر روی شکم خوابیده بودند تا خود را گرم کنند عده ای نیز داخل استخر همدیگر را” او قوچوک” میدادند یعنی از روی شوخی و تفنن سر همگدیگر را زیر آب می کردند کوچکترها که شنا بلد نبودند چوب بلندی را داخل آب انداخته و بر روی آن تمرین شنا می کردند تعداد معدودی نیز در حوضچه ای که آب چاه ابتدا وارد آن میشد شستشوی پایانی را انجام می دادند تا روانه ی خانه شوند بالاخره روزهایی که استخر پر آب بود غوغایی برپا می شد و صدا به صدا نمی رسید.
شبانگاه دوباره قصه ی آفتابزدگی و غرغر بی بی و روغن وازلین تکرار شد.

با سلام وتشکر از متن بسیار زیبای آقای …
این خاطره تمام دهه شصتی های بیلند هم هست
بنا به درخواست نویسنده نام ایشان از متن و نظرات حذف شده
جالب بود یادش بخیر